۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

لامسه لامصب



كاش اين اتاق پنجره اي هم مي داشت تا مي ديديم و بهتر دوست مي داشتيم؛ كه حاصل دانايي و جهل دوست داشتن است؛

باحس لامسه فقط مي توان فيل را چيز ديد و سوراخ را از ميله تشخيص داد و با اين خيال به خلسه رويا رفت...؛

اين اتاق تاريك دري هم دارد، ‌دري كه فقط وقت رفتن باز مي شود...؛

در وقت هاي رفتن، ما فكر مي كنيم از گناه لامسه ما عذابي آمده...،

آن وقت به جاي استخراج نور از اسكلت در، ‌چشم مي بنديم و از رفتن ها اشك ميريزم و استغفار مي كنيم....؛

‌هيهات من الذله

هیچ نظری موجود نیست: