۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

پدر را کجا...مردم را کجا؟

و به کجاها آمده ایم اکنون...
این تاریخ ما است...از قدیم الایام به ارثش می بریم...هیچ نپرسیده ایم که چرا....تنها نشسته ایم و نظاره کرده ایم....چه تلخ است قصه ی عادت....و چرا این گونه است؟
تک صدایی خوب است...مایه ی سرعت است و نظم و هماهنگی...لازم نیست وقتمان را برای قانع کردن دیگران به هدر دهیم...لازم نیست خود را ملزم به همراهی با دیگران کنیم....خودمانیم و خدای خودمان...البته اگر خدایی بماند...می بریم و می دوزیم...غلط یا درست...می گذرد به هر صورت...اما چه بسا نتوانیم خودمان باشیم و خدای خودمان....آخر این گونه نیست آن خدای ما!خدای ما در جمع است و در فرد نیست....اگر تنها خودم باشم و خدای خودم...شاید خدایم نتواند فقط با من باشد و بس....معادلاتم خراب شد!نمی شود که من باشم و خدای خودم و دیگر مخلوقات نباشند....هستند دیگران...مجبورم ببینمشان...این چه دردیست...درد خودبینی و خواهی...دیگران چه شدند؟مشکل از چشمانمان است؟آخر نمی بینیم این همه آدم...عالم را می بینیم و آدم را نه؟شاید اگر آدم را نبینیم....عالم را هم نتوانیم ببینیم....و آن گاه چه دیده ایم؟!در آینه ی نخوت...خود می بینم و خود مبینم و خود...و دیگر هیچ....از پدرانمان آموخته ایم...این درد دیگر نبینی...کجای کاریم؟!ما هم همانند آن ها که گفتند چون پدرانمان خدای را نپرستیدند...ما هم ....و خدا پرستان در اشتباهند!خوانده ایم اینها را بسیار....و چه بسا به ایشان به دیده ی تمسخر نگریسته ایم....گفتیم آخر این چه حرفی است؟!!!عقاید پدرانتان شما را چه کار؟!خندیدیم و خود را آزاده خاطر انگاشتیم....و حال آنکه میبینم که گرفتارم...گرفتارم در همان مضحکه رفتار...همان رفتار احمقانه و بچگانه....که پدرانمان گفتند...گفتند خودت را ببین و نه غیر...تو ای و تو...بگذار بگریند...بگذار بمیرند...تو شاد باش و مغرور و خوش کام...و من این را به ارث می برم...بی آنکه بدانم...و چه بسا آیندگانی بیایند و مرا مضحک بیانگارند که عقاید پدرانت تو را چه کار؟!
این است تاریخ...و ما گریزانیم از قیاس خود با گذشته...آخر چرا؟!....و فرهنگ ما با این عجین شده است و راه گریزی نیست...با همان درد غرور...درد دیکته و مشق...از وقتی پدرانمان و پدران پدرانمان چشم گشودند، همین دیدند و جز این نه...که باید کسی باشد...در مقام اولی...کسی با اختیارات تام....کسی که در رأس باشد دیگران در تحت...کسی که چیزی بگوید و غیر گردن طاعت خم کنند...و گرنه زور است و زور...و نه زور رئیس و رهبر و شاه...زور مزدوران و گردن نهادگان...که اگر طاعت خدای را نکنی...به اشد مجازات محکوم شوی....پدرانمان این دیدند و پنداشتند که تنها چاره است و بهترین...آخر از کجا باید می پنداشتند که طور دیگر باید دید؟!آخر از چه کسی الگو می گرفتند؟!...البته دیدند دردها را...زور ها را...ستم ها را...و پیش خود گفتند که این اشتباه است....کنارش زدند...خواستند الگویی نو پیاده کنند....اما چه حیف...کدام الگو؟!اندکی استبدادستیزی کردند...اما چه کنیم با قصه ی عادت؟!هر چه کردند...نشد....چیزی که ماند نامش بود....نام استبدادستیزی....و در نهایت مردم سالاری....نام زیبا ایست....اما در واقع چنین نبود و نیست....ملتی که سال های سال استبداد دیدند و زور...نمی توانند با هم کار کنند و مشاورت نمایند...الگویشان دیکته است....فردی در بالا که همه چیز در دست اوست....و دانای کل است...و دیگران تابع رأی او....ندیده بودند چیز دیگری....و آن چه به ما رسید چه بود؟!حکومتی بود با نام دین....با نام فرستاده خدا...و با نام ظلم ستیزی و استبدادستیزی...و اما ملتی که تا کنون جز پدرسالاری ندیده اند، چه توانند کنند با مردمسالاری؟!پدر را کجا و مردم را کجا؟!دو شاه در یک اقلیم که نیست....هزاران شاه در یک اقلیم است....و از قدیم گفته اند که نمی گنجند در آن....
ما نیز گرفتار میراث شده ایم.

هیچ نظری موجود نیست: